سلام به همه دوستای خوبم
خیلی خیلی باید ببخشید که چند وقتی نبودم سرم تو کارهای خودم بود و وبلاگ حسین جون رو تنها گذاشتم اما در عوض شما دوستای گلم وبگلاک حسین جون رو تنها نزاشتین و لطف میکردین و بهش سر می زدین .
از همه شما ممنونم . حالا هم چند تا عکس ناز میخوام از پسر گلم براتون میذازم



سلام
سلام
همگي سلام
يكي دو روز پيش فكر كنم حدودا ساعت 5 صبح نوبت كشيك مامان حسين جان بود كه با صداي واي داره ميخنده از خواب بيدار شدم با خودم گفتم شايد حالا يه لحظه يه تبسم كوچولو كرده و مامانش اينجوري ذوق زده شده ، صبح شد و رفتم اداره و ظهر كه كلي خسته و كوفته بودم دلم ميخواست هيشكي نفس هم نكشه بزارن من يكم استراحت كنم رسيدم خونه بعد از خوردن ناهار حسين هوس بازي كرده بود و ميخواست كه تو بغل نگهش داريم و چون مامانش شب رو تا صبح بيدار مونده بود گفتم كه من نگه ميدارم تا اون استراحت كنه در حاليكه خودم وضعم بهتر از اون نبود خلاصه من و پسر بابايي تو خونه قدم ميزديم كه يه نمه حوصله ام سر رفت با لحن كمي تا حدودي مثلا دعوا بهش گفتم پسر بگير بخواب ديگه پس چرا نمي خوابي ديدم واي ي ي ي ي ي ي ي من دارم مثلا دعواش ميكنم اما حسين جان داره بهم ميخنده

خواب حسین کوچولو ، بعد از دعوا و قهر با مامانش
سلام به همه دوستاي خوبم
امروز حسين آقاي ما يكماهه شد . با بزرگ شدنش ديگه اون بي تابي و بي قراري روز هاي اول كم شده و شب ها راحت تر مي خوابه
.
خدا خدا مي كنم زودتر بزرگ بشه و از كارهاي شيرينش براتون بنويسم امام الان هر چي فكر ميكنم ميبينم جز خوابيدن كار ديگه اي نميكنه پس همين چند سطر مي تونم بنويسم
اينجا داره انگشاتاشو نشون ميده و ميگه بابايي بذار اينقده هم بمونيم

اينم علي پسر خالشه دارن با هم خداحافظي ميكنن ( پسر خاله انگار خيلي خوشحاله )
سلام به همه دوستان عزيزم
بالاخره اين حسين آقاي ما هم برگشت به خونشون
جمعه شب بعد از خوردن شام در خونه مامان بزرگ ، مامان حسين ساك و وسايلاش رو جمع و جور كرد و راهي خانه شديم و كشيك هاي شبانه ما از اون روز شروع شد .
ساعت 1/30 صبح ( نصف شب ) بعد از اينكه خاموشي زده شد حسين آقا هوس بازي كرده بود تا ميزاشتي تو رختخوابش شروع به گريه ميكرد و مجبور ميشديم بلند شيم و تو بغل نگهش داريم تا اينكه بخوابه اما مگه ميخوابيد قشنگ همه جا رو نگاه ميكرد آخر سر هم بعد از اينكه حسابي كفر من و مامانشو در مي آورد خوابش ميبرد و بعد يكي دو ساعت باز همون آشو همون كاسه خلاصه از جمعه شب خواب برامون يه رويا شده و هرشب حسابي تو خونه كشيك ميديم .

اينجا داره باباشو صدا ميكنه ميخواد بگه باباي برو واسم خوراكي بخر

اينجام ميخواد بگه بابايي مي بوسمت

اينجام كه حس گرفته ميخواد نيت كنه نمازشو بخونه ( البته تو خوا
حسين عزيزم
سلام به همه دوستاي عزيزم
نمي دنين چه جوزي دلم گرفته
آخه ميدونين فرداي بعد از مراسم نام گذاري حسين جان با مامانش رفتن خونه مامان بزرگش كه چند مدتي اونجام بمونن و منم تنها گذاشتن و روزي چند ساعت بيشتر با اونا نيستم ونمي تونم باهش بازي كنم . و شبا توخونه خودمون تنهايي مي خوابم .
خلاصه بد جوري دلم گرفته
امروز مامانش برددش درمانگاه و براش تشكيل پرونده كرد تا هفته اي يك روز ببردش اونجا واسه كنترل قد و وزن و اينجور چيزا
اميد وارم هميشه سالم باشه و براي من بخنده





اولين ديدار بابايي با حسين جان 




